تبليغاتX
یا حسین (ع) سالار زینب

یا حسین (ع) سالار زینب

سلام بر آخرین گل آل یاسین

سلام بر بقیة الله؛

سلام بر تو ای عصارۀ تقوا و فضیلت؛

و سلام بر هنگام ظهور و حضورت...

پنجشنبه‌ها به امید آمدنت، به انتظار جمعه می‌نشینیم و منتظریم تا بیایی و دنیامان را سرشار از رحمت و نورانیّت کنی....

منتظریم بیایی و به وعده‌های پدرانت جامۀ عمل بپوشانی....

منتظریم بیایی تا انتقام دل خونین زینب (س) را از دشمنان خدا و پیامبرانش بستانی...

میدانم که میدانی!

عالم همه در انتظار تو هستند....   همه چشم به راه عدلت هستند؛

 همه باور دارند خواهی آمد، هرچند انکارت کنند و به ظاهر، باورت نداشته باشند!

می‌دانیم که روزی در همین نزدیکی‌ها خواهی آمد....

و ما منتظرت هستیم؛ منتظر روزی در همین نزدیکی‌ها....

(خرم آن روز كه آن دلبر جانان آید  درد هجران رَود و چاره و درمان آید)

 اماما، شرمنده‌ایم از اینکه خانۀ دل را برای حکم‌رانی تو پاک نساخته‌ایم و از کاروان عاشقان تو عقب مانده‌ایم.

موعودا، بوجهل‌ها بسیار شده‌اند؛

بولهب‌ها نیز بسیار شده‌اند و نهیب کینه‌هایشان سرکش است و سوزنده...

توان دیدن هیچ زیبایی را ندارند. دوست دارند همه چیز را خاکستری ببینند.

اما ما می‌دانیم که خواهی آمد و جهان را به نور خدادادیت منوّر خواهی کرد.

می‌دانیم که شب هر چه هم طولانی شده باشد، آن صبح سپید موعود خواهد آمد....

التماس دعا ...

+نوشته شده در ساعتتوسط عمو | |

***بسم الله الرحمن الرحيم***

 

علامه مجلسي در كتاب "بحارالانوار" به اسناد خود روايت نموده كه "حضرت عيسي(ع) عبورش به مقبره اي افتاد. قبري را ديد كه صاحبش در عذاب است. بعد از مدتي باز از آن قبرستان عبور نموده، ديد كه صاحب آن قبر در راحت است، و در نعمت مي باشد. از ساحت قدس ربوبيت سؤال نمود و از سّر آن مسئلت كرد.جبرئيل نازل شده و عرض كرد: يا روح الله! صاحب اين قبر معصيت كار بود، و به واسطه عصيانش در دار دنبا در قبرش معذب بود تا آنكه طفلي داشت او را در نزد معلم فرستادند، همين كه آن طفل گفت * بسم الله الرحمن الرحيم* باري تعالي فرمود: من شرم دارم از كسي كه اسم مرا به رحمانيت و رحيميت مي برد از آنكه پدر او را عذاب نمايم. پس از اين جهت عذاب از صاحب اين قبر مرتفع شد."

لئاني الاخبار،ج 3، ص335         

+نوشته شده در ساعتتوسط عمو | |

سرنوشت مؤذن نابكار

 

در كتاب "مصابيح القلوب"مذكور است كه مؤذني چندين سال،بانك نماز گفت؛ و شرايع اسلام به جاي آورد،و در آخر عمر،ناگاه نظرش بر زن ترسائي افتاد،دلش از دست برفت،چنانچه نتوانست قرارگيرد.پس به در سراي ترسا رفت و قصه را به وي باز گفت. زن گفت: اگر دعوي دوستي با من مي كني و در دعوي خود صادقي بايد زنّار(صليب) بست و خمر بست و شراب خورد، كه در محبت موافقت شرط است. پس مؤذن زنّار بست و خمر هم خورد و مست شد و قصد آن زن كرد. آن زن از پيش روي او بگريخت و در خانه شد و درب خانه به بست. آن شرمسار بر بام رفت تا خود را به حيله در خانه اندازد و كار هواي نفس خود سازد. پس از بام در افتاد و به درك واصل شد، و به مقصد دنيا نرسيده؛ كافر به درك رفت.

همين ...


+نوشته شده در ساعتتوسط عمو | |

يك نفر امروز مي آيد

 

مادرم هر جمعه مي گويد:

 

يك نفر امروز مي آيد

 

با دلي سرشار از اميد

 

رهبري دل سوز مي آيد

 

غصه ها را پاك خواهد كرد

 

ازتمام قصه هاي ما

 

آسمان داستان هایمان

 

مي شود آبي تر از دريا

 

پس بيا با من دعا كن تا

 

زودتر ظهور كند آن آقا

 

چشمه هاي خشك شعر ما

 

پر شود از آب چون دريا

 

يك نفر امروز مي آيد ...

 

همین ...

+نوشته شده در ساعتتوسط عمو | |